✍️شخصی گوید: من در مکه بین صفا و مروه بودم که مردى را مشاهده کردم که سوار بر استرى شده و اطراف وى را غلامانى گرفته اند و مردم را کنار مى زنند تا او حرکت کند.
🔸پس از مدتى که به بغداد رفتم ، روزى بر روى پلى حرکت مى کردم چشمم به مردى افتاد که لباس هاى کهنه پوشیده و پابرهنه است .
🔹خوب به او نگاه کردم و در چهره اش خیره شدم و به فکر فرو رفتم که این مرد را در کجا دیده ام ؟!

آن مرد گفت : چرا این گونه به من نگاه مى کنى ؟!

گفتم : تو را شبیه مردى دیدم که او را در مکه مشاهده کردم و شروع کردم صفات او را ذکر کردم .

گفت : من همان مرد هستم .

گفتم : چرا خداوند با تو این چنین کرد؟
🔺گفت : من در جایى که همه مردم در آن (مکه ) تواضع مى کنند تکبر کردم خداوند هم مرا در جایى (جامعه ) که همه براى خود رفعت و شأنى دارند، ذلیل کرد.

nejatazgonah@

کلیدواژه ها: تکبر, خصلت ابلیس, داستان

موضوعات: داستان
   یکشنبه 18 شهریور 1397نظر دهید »

✍️جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست …
🔸عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟

گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد.
🔹بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟

گفت: خودم را می بینم !
🔺عارف گفت: ولی دیگر دیگران را نمی بینی !
🔅آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند و آن چیزی نیست جز “شیشه”

اما در آینه لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی

این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن :

وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آنها احساس محبت می کند.

اما وقتی از جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می بیند !

تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش جیوه ای را از جلو چشم هایت برداری، تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری … 

nejatazgonah@

کلیدواژه ها: جوان ثروتمند, داستان

موضوعات: داستان
   دوشنبه 12 شهریور 1397نظر دهید »

🔸یکى از اصحاب امام محمّد باقر علیه السلام که در کوفه ، مکتبِ قرآن داشت و زنان را نیز آموزش مى داد، روزى با یکى از زنان شاگرد خود شوخى لفظى کرد.
🔹پس از گذشت چند روزى از این جریان ، در مدینه منوّره به ملاقات آن حضرت آمد.
🔸و چون وارد منزل حضرت گردید، امام علیه السلام با تندى و خشم با او مواجه شد و فرمود: هر که در خلوت مرتکب گناهى شود، از عقاب و قهر خداوند متعال در امان نخواهد بود؛ و سپس افزود: به آن زن چه گفتى ؟
🔹آن شخص از روى شرمسارى و خجالت در حالت سکوت ، با دست هایش ، صورت خود را پوشاند؛ و آن گاه حضرت به او فرمود: دیگر چنین نکن و از کردار خویش توبه نما.
📚خرایج راوندى : ج 2، ص 594، ح 5 اختیار معرفة الرجال : ص 173، ح 295.
 

nejatazgonah@

کلیدواژه ها: امام باقر (ع), توبه, گناه

موضوعات: حدیث, داستان
   شنبه 27 مرداد 1397نظر دهید »

​ آهنگری با وجود رنجهای متعدد و بیماری اش عمیقا به خدا عشق می ورزید. روزری یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت،از او پرسید

تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیبت می کند، را دوست داشته باشی؟

آهنگر سر به زیر اورد و گفت

وقتی که میخواهم وسیله آهنی بسازم،یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم.

سپس آنرا روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواه درآید.

اگر به صورت دلخواهم درآمد،می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود،اگر نه آنرا کنار میگذارم.

همین موضوع باعث شده است که همیشه به درگاه خدا دعا کنم که خدایا ، مرا در کوره های رنج قرار ده ،اما کنار نگذار
🌹
http://eitaa.com/joinchat

کلیدواژه ها: آهنگر , داستان, رنج, موهبت

موضوعات: داستان
   دوشنبه 22 مرداد 1397نظر دهید »

✍️نرخ گندم و نان روز به روز در مدینه بالا می رفت. نگرانی و وحشت بر همه ی مردم مستولی شده بود. آن كس كه آذوقه ی سال را تهیه نكرده بود در تلاش بود كه تهیه كند، و آن كس كه تهیه كرده بود مواظب بود آن راحفظ كند. در این میان مردمی هم بودند كه به واسطه ی تنگدستی مجبور بودند روز به روز آذوقه ی خود را از بازار بخرند.
💠امام_صادق علیه السلام از «معتب» وكیل خرج خانه ی خود پرسید:

«ما امسال در خانه گندم داریم؟» .

- بلی یاابن رسول اللّه! به قدری كه چندین ماه را كفایت كند گندم ذخیره داریم.

- آنها را به بازار ببر و در اختیار مردم بگذار و بفروش.

- یا ابن رسول اللّه! گندم در مدینه نایاب است، اگر اینها را بفروشیم دیگر خریدن گندم برای ما میسر نخواهد شد.

- همین است كه گفتم، همه را دراختیار مردم بگذار و بفروش.

معتب دستور امام را اطاعت كرد، گندمها را فروخت و نتیجه را گزارش داد.
امام به او دستور داد:

💎«بعد از این نان خانه ی مرا روزبه روز از بازار بخر. نان خانه ی من نباید با نانی كه در حال حاضر توده ی مردم مصرف می كنند تفاوت داشته باشد. نان خانه ی من باید بعد از این نیمی گندم باشد و نیمی جو. من بحمداللّه توانایی دارم كه تا آخر سال خانه ی خود را با نان گندم به بهترین وجهی اداره كنم، ولی این كار را نمی كنم تا در پیشگاه الهی مسأله ی «اندازه گیری معیشت» را رعایت كرده باشم». 
📚«احب یرانی اللّه قد احسنت تقدیرالمعیشة» : بحارالانوار ، جلد 11، چاپ كمپانی، صفحه ی 121.

nejatazgonah@


موضوعات: داستان
   دوشنبه 15 مرداد 1397نظر دهید »

✍️رسول خدا صلی الله علیه و آله شبی در خانه همسرشان امّ سلمه بود. نیمه شب از خواب برخاست و در گوشه تاریکی مشغول  دعا و گریه زاری شد.

🔸امّ سلمه که جای رسول خدا صلی الله علیه و آله را در رختخوابش خالی دید، حرکت کرد تا ایشان را بیابد. متوجه شد رسول اکرم صلی الله علیه و آله در گوشه خانه، جای تاریکی ایستاده و دست به سوی آسمان بلند کرده اند. در حال گریه می فرمود:

خدایا! آن نعمت هایی که به من مرحمت نموده ای از من نگیر!
🔹مرا مورد شماتت دشمنان قرار مده و حاسدانم را بر من مسلط مگردان!

🔸خدایا! مرا به سوی آن بدیها و مکروه هایی که از آنها نجاتم داده ای برنگردان!

🔹خدایا! مرا هیچ وقت و هیچ آنی به خودم وامگذار و خودت مرا از همه چیز و از هر گونه آفتی نگهدار!
🔺در این هنگام، امّ سلمه در حالی که به شدت می گریست به جای خود برگشت. پیامبر صلی الله علیه و آله که صدای گریه ایشان را شنیدند به طرف وی رفتند و علت گریه را جویا شدند.

امّ سلمه گفت:

- یا رسول الله! گریه شما مرا گریان نموده است، چرا می گریید؟ وقتی شما با آن مقام و منزلت که نزد خدا دارید، این گونه از خدا می ترسید و از خدا می خواهید لحظه ای حتی به اندازه یک چشم به هم زدن به خودتان وانگذارد، پس وای بر احوال ما!
🔸رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:

- چگونه نترسم و چطور گریه نکنم و از عاقبت خود هراسان نباشم و به خودم و به مقام و منزلتم خاطر جمع باشم، در حالی که حضرت یونس علیه السلام را خداوند لحظه ای به خود واگذاشت و آمد بر سرش آنچه نمی بایست!
📚بحار، ج 16، ص 217.
nejatazgonah@


موضوعات: حدیث, داستان
   یکشنبه 31 تیر 1397نظر دهید »

تو حیاط دانشگاه با یه جمعی از بچه ها نشسته بودیم 

یکی از بچه های جلف دانشگاه ازون دخترایی که خیلی حجاب زننده داشت نشست پیشمون 😁 ازونا که گوشاشونو میدن بیرون 😁😁 

 دختر خوب و مهربونی بود دروغ چرا😉دلیل نمیشه بگم چون بی حجاب بود بی ادبم بود😒

چندتا از بچه های دیگم جمع شده بودن حدود ده نفری میشدیم 😁اما خب من و یکی دیگه که چادری بود تو اون جمع از همه محجبه تر بودیم😉

.

.

.

همون دختر بی حجابه رو کرد به دختر چادریه که حجابش از همه بهتر بود بهش گفت: فلانی من خیلی شنیدم گفتن حجاب حجاب حجاب کن 😒 ولی هیچکس نگفت این فلسفه ی حجابه بیا فلسفشو بفهم بعد حجاب کن😭😭😭 من وقتی نمیفهممش درکش نمیکنم فلسفشو نمیدونم چجوری حجاب کنم😭😭 از خیلیام پرسیدم ببینم تو میتونی جواب منو بدی؟😒

دختر چادریه بهش گفت اممممم باشه بهت میگم فقط بیشتر برام توضیح بده اینکه چی میخوای بدونی😊
دختر بد حجابه هم شروع کرد جلو هممون وایساد و گفت : _دیروز داشتم تو خیابون راه میرفتم یهو چندتا پسر افتادن دنبالم😔
یهو دختر چادریه گفت :فلانی گوشوارت چه خشگله😍

_اون بد حجابم نگاش کرد گفت:😒 ممنون😒 داشتم میگفتم چند تا پسر افتادن دنبالم منم بهشون فحش دادم گفتم گم شین مگه خودتون…

بازم یهو دختر چادریه پرید تو بحث گفت: راستی موهاتو رنگ کردی ناقلا😉 خوب شده چه رنگیه ؟من بدم مامانم موهاشو این رنگی کنه😍فک کنم بیاد بهش

بازم بد حجابه جواب داد:

_نمیدونم بعدا میپرسم میگم بهت😒 میزاری بقیشو بگم؟

چادریه خندیدو گفت ببخشید بگو😂

بد حجابه ادامه داد:

_فحش دادم گفتم برن گم شن و اینا…گفتم مگه ناموس ندارین خودتون😠 اونام گفتن ناموس داریم ولی اگه نامسمون اینجوری بیاد خیابون حقشه مردم بیفتن دنبالش😱 بعدم با یه پوزخند دور شدن😏 یه پیرزنه هم اونجا بود …

دوباره چادری پرید تو حرفش گفت: ببینم مارک رژت چیه ناقلا😉 خوب موندگاری داره از صبح تا حالا😁

خدایی جز اون دختره حرص هممونو درآوورده بود😡😡😡

یهو بد حجابه گفت : برو بابا نمیخوای گوش کنی داری مسخره بازی در میاری؟ 😒 جواب نداری بدی وقت منو نگیر😒

کیفشو گرفت و ازمون دور شد که چادریه صداش کرد📣

_✋صبر کن✋

با بی حوصلگی برگشت😩

چادریه زد رو شونشو گفت: این ینی فلسفه ی حجاب😉

حجاب یعنی آهای مردم به جای نگاه کردن به گوشوارمو و گفتن از رنگ موهامو توجه به رژ لبم💄 به حرفم گوش کنین ☺ یعنی حرفام و زیبایی های روحانیم مهم ترن از زیبایی های جسمانیم 😉 ببین فلانی آدما دوتا بعد دارن یکی روحانی یکی جسمانی اونی که بفکر بعد جسمانیش باشه و بخواد زیبایی های جسمانیشو نشون بده دیگه کسی به زیبایی های روحش توجه نمیکنه من که دخترم وقتی داشتی حرف میزدی فقط ظاهرت جلب توجه میکرد هیچیم از حرفات نفهمیدم😑😬 چه برسه به یه پسر😕 با خودت فکر کن اگه میخوای مردم درکت کنن و به حرفات توجه کنن و تو روهم به عنوان یه فرد معقول تو جامعه بشناسن نه یه فردی که فقط از جسم زیباش بهره میبره بهتره تو پوششت تجدید نظر کنی😊 چون آدم باهوش و فهمیده یه عمر نون عقلشو میخوره😁 ولی جسم زیبا یروز نابود میشه😊اگه میخوای تو پوششت تجدید نظر کنی من حاضرم کمکت کنم😉
اینارو گفت و کیفش و برداشت و رفت و هممونو تو بهت گذاشت 😦
🌸 

chadoryhaa@

کلیدواژه ها: داستان, فلسفه حجاب

موضوعات: داستان, حجاب
   شنبه 30 تیر 1397نظر دهید »

 ◀️ بر اساس روایات، ائمه معصومین علیهم السلام توانایی سخن گفتن به زبان های دیگر را داشته اند و در خصوص مکالمات آنها به زبان های غیر عربی نیز روایات متعددی به دست ما رسیده است.
✅ اما یکی از جالب ترین این روایات داستان مکالمه امام هادی علیه السلام با یک تُرک زبان است:

   ✔️ ابوهاشم جعفری می گوید در مدینه بودم زمانی که “بغا” در زمان متوکل عباسی از آنجا می گذشت. امام هادی علیه السلام فرمودند: برویم و گروه “بغا” را ببینیم.

پس خارج شدیم و به تماشا ایستادیم. گروه از مقابل ما عبور می کرد و یک تُرک از مقابل ما می گذشت.

امام هادی علیه السلام به زبان تُرکی با او صحبت کرد. آن شخص از اسبش پایین آمد و سُم اسب امام را بوسید.

ابوهاشم می گوید: آن شخص را قسم دادم که امام به شما چه فرمود؟

پاسخ داد: آیا او پیامبر است؟!

گفتم نه پیامبر نیست.

مرد تُرک زبان گفت: او من را به نامی صدا زد که در کودکی من را به آن اسم میخواندند و هیچکس از این نام (در اینجا) با خبر نبود!
📚 اعلام الوری بأعلام الهدی شیخ طبرسی ج2 ص117، بحار الانوار ج50 ص 124 و ده ها کتب دیگر
✅ masaf_ofogh@


موضوعات: حدیث, داستان
   پنجشنبه 28 تیر 13971 نظر »

​✨﷽✨
🌷حکایت ملانصرالدین
در نزدیکی ده ملا مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد و فوق العاده سرد میشد.دوستان ملا گفتند:

 ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی ,ما یک سور به تو می دهیم و گرنه توباید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.

 ملا قبول کرد,شب در آنجا رفت وتا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت:

 من برنده… شدم و باید به من سور دهید.گفتند:

 ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟ملا گفت:

 نه ,فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است.دوستان گفتند:

 همان آتش تورا گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی.

 ملا قبول کردو گفت:

 فلان روز ناهار به منزل ما بیایید.دوستان یکی یکی آمدند,اما نشانی از ناهار نبود گفتند ملا ,انگار نهاری در کار نیست.ملا گفت:

 چرا ولی هنوز آماده نشده,دو سه ساعت دیگه هم گذشت باز ناهار حاضر نبود.ملا گفت:آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم. دوستان به آشپزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی آید.دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده دو متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده.گفتند:

 ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند .ملا گقت:

 چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند؟شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود.

 نکته:با همان متری که دیگران را اندازه گیری می کنید اندازه گیری می شوید.

https://sapp.ir/amirebyan


موضوعات: داستان
   یکشنبه 24 تیر 1397نظر دهید »

👈جوانی به حکیمی گفت: 

وقتی همسرم را انتخاب کردم، در نظرم طوری بود که گویا خداوند مانندش را در دنیا نیافریده است. وقتی نامزد شدیم، بسیاری را دیدم که مثل او بودند. وقتی ازدواج کردیم، خیلی‌ها را از او زیباتر یافتم. چند سالی را که را با هم زندگی کردیم، دریافتم که همه زن‌ها از همسرم بهتراند. 
🌷حکیم گفت:

 آیا دوست داری بدانی از همه این‌ها تلخ‌تر و ناگوارتر چیست؟
جوان گفت: آری.

حکیم گفت: 

اگر با تمام زن‌های دنیا ازدواج کنی، احساس خواهی کرد که سگ ‌هـــــاے ولــــــــگرد محلـــه شــــــما از آن‌ها زیبــــــــاترند.
جوان با تعجب پرسید:

 چرا چنین سخنی می‌گویی؟
🌷حکیم گفت: 

چون مشکل در همسر تو نیست. 

مشکل اینجا است که وقتی انسان قلبــــــــی طمـــــع‌کار و چشــــــمانی هــــــــیز داشــــته باشــــــد و از شـــــرم  خداوند خالی باشد، محــــــــــــال است که چشمانش را به جز خــــــــــــاک گــــــــور چیزی دیگر پر کند….. 

آیا دوست داری دوباره همسرت زیباترین زن دنیا باشد؟ 
جــــــــــــوان گفت: آری.
💫حکیم گفت: مراقب 👀چشمانــــــــــت باش.. 

  

   الهـــــــــی العفـــــــــو🙏
harimemehr@

کلیدواژه ها: عاشق, همسر

موضوعات: خانواده, داستان
   چهارشنبه 30 خرداد 1397نظر دهید »

🍃روزی معاویه وارد مکه شد.

به او خبر دادند که ابن عباس، کرسی تدریس برپا کرده و تفسیر قرآن را برای مردم می گوید.

معاویه در پاسخ به این خبر گفت که عیبی ندارد.

ابن عباس، پسر عموی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است.

از بنی هاشم است و قرآن در میان آنها نازل شده است.

اگر اینها تفسیر قرآن نگویند، پس چه کسی این کار را انجام بدهد؟
شخصی دیگر که در جلسه حاضر بود خبر داد ای معاویه، کرسی تفسیر قرآن ابن عباس بهانه است.

او به این بهانه، فضائل علی بن ابی طالب (علیه السلام) را برای مردم بازگو می کند.

معاویه چنان برافروخت که از جا برخاست و با چهره ای درهم کشیده فریاد زد خودم امروز بر این مجلس وارد می شوم و بساط این محفل را به هم زده و ریشه این گونه نشست ها را بر می چینم.
🍃معاویه با خشم و غضب وارد مجلس ابن عباس شد.

ابن عباس فرمود کجای قرآن را بخوانم که حرفی از علی بن ابی طالب (علیه السلام) در آن نباشد؟

معاویه گفت این آیه را بخوان:

«إِذَا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزَالَهَا»

«آنگاه كه زمين به لرزش شديد خود لرزانيده شود» 

ابن عباس گفت ای معاویه، همین آیه هم در فضل و منقبت علی بن ابی طالب (علیه السلام) است.
🍃معاویه گفت علی (علیه السلام) چه ارتباطی با این آیه دارد؟

ابن عباس گفت نشنیدی بعد از رسول خدا، یک سال نگذشته بود که زلزله ای در مدینه آمد و همه مردم از شدت ترس و وحشت از خانه ها در آمدند و دیدند که علی بن ابی طالب (علیه السلام) وارد شد و در بین مردم قرار گرفت و پای مبارک را بر زمین کوبید و این آیه را خواند:

«إِذَا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزَالَهَا»

و فرمود ابوتراب بر تو امر می کند که آرام باش.
همه شاهد بودند زمینی که در زیر پای همه مردم می لرزید، به امر عالی علوی در زیر پای مولی الموحدین آرام گرفت.
ندیدم از آن پس کسی این آیه را بخواند و شرح و تفسیرش را علی بن ابی طالب (علیه السلام) نداند.

معاویه که از غضب در خود می پیچید، رو کرد به ابن عباس و گفت پس راحت بگو تا قرآن باشد، علی بن ابی طالب نیز هست.
📚 منابع:

۱. بحار الانوار، جلد ۴۴، صفحه ۱۲۵

۲. منهاج الولایة، علی قرنی گلپایگانی

۳. سوره زلزله، آیه ۱
http://eitaa.com/joinchat/4013096962Cec30dd4d5a


موضوعات: امامت, داستان, قرآن
   جمعه 18 خرداد 1397نظر دهید »

​درباره کریم خان زند نقل شده است که با وجود اهدای ظروف چینی از سوی نمایندگان انگلستان به او، کریم خان از همان ظروف مسی ساخت داخل کشور برای خوردن غذا استفاده می کرد. روزی یکی از بازرگانان به او گفت لایق خان این گونه ظروف چینی است، نه ظروف مسی. کریم خان زند با شنیدن این حرف بشقاب چینی را بر زمین زد و بشقاب تکه تکه شد. آن گاه بشقاب مس کاشان را خواست و بر زمین زد. بشقاب سالم ماند و کریم خان گفت: «سلاح مردم ایران این است و باید با همین ظروف مسی آشنا و به ساخته های کشور خود خرسند باشند تا تهیدست و درویش نشوند.»
https://hawzah.net

   پنجشنبه 17 خرداد 1397نظر دهید »

​✅ داستانک
🔻 یکی از دوستانم یه قانون جالب برای خودش داشت. قانونش این بود که با وجود داشتن همسر، دو بچه  و زندگی مستقل و کار پرمسئولیت، ماهی یک شب باید خانه پدر و مادرش باشه. 

میگفت کارهای بچه ها رو انجام میدم و میرم.. خودم تنهایی.. مثل دوران بچگی و نوجوانی. چندین ساله این قانون رو دارم. هم خودم و هم همسرم.
میگفت خیلی وقتها کار خاصی نمیکنیم. پدرم تلوزیون نگاه میکنه و من کتاب میخوانم. مادرم تعریف میکنه و من گوش میدم. من حرف میزنم و مادر یا پدرم چرت میزنند و.. شب میخوابیم و صبح صبحانه ای میخورم و برمیگردم به زندگی.. 
دیروز توی پیجش یه عکس گذاشته بود و یه نوشته که متوجه شدم مادرش چند ماهی ست فوت شده اند. بهش پیام دادم که بابت درگذشت مادرت متاسفم و همیشه ماهی یک شبی که گفته بودی رو به خاطر دارم.. 

جوابی داده، تشکری کرده و نوشته که “مادرم توی خاطرات محدودش از اون شبها بعنوان بهترین ساعتهای سالها و ماههای گذشته اش یاد کرده.”

و اضافه کرده که “اگه راستش رو بخوای بیشتر از مادرم برای خودم خوشحالم که از این فرصت و شانس زندگیم نهایت استفاده رو برده ام." 
قوانین خوب رو دوست دارم…❤️🌸
masgedehazrateroghayeh@

کلیدواژه ها: داستان, قانون, پدر و مادر

موضوعات: داستان
   شنبه 11 فروردین 1397نظر دهید »

🔻 در کتاب مظفرنامه چنین حکایت شده که در ایران گوشت از قرار هر کیلو دو ریال بوده ،روزی قصابی های تهران خودسرانه گوشت را یک ریال گران کردند.

مردم چون چنین دیدند عصبانی شدند و به خیابانها ریخته و بر علیه قصاب ها شعار دادند! 

این خبر به گوش مظفرشاه رسید و اعضاء دولت برای آرام کردن مردم از او کمک خواستند! سلطان صاحب قران فکری کرد و گفت: بروید و به قصاب ها بگویید گوشت را دو ریال گران تر از آنچه خود گران کرده اند به مردم بفروشند! یعنی هر کیلو گوشت شد از قراری پنج ریال! 

مردم چون دیدند قیمت گوشت بالاتر رفته این بار به خیابانها ریخته و این بار مغازه ها را به آتش کشیدند

هیئت دولت نزد قبله عالم رفتند و به عرض همایونی رساندند که تدبیر شاه شاهان کارساز نشد و مردم این کردند و آن نمودند!  این دفعه مظفرالدین شاه گفت: حالا بروید و یک ریال گوشت را ارزانتر کنید! یعنی هر کیلو گوشت شد چهار ریال!  و مردم هم پس از آن چون دیدند گوشت یک ریال ارزانتر شده برای سلامتی شاه دست به دعا شدند و در خیابان ها نماز شکرانه خواندند!
🔹 حکایتی آشناست این داستان❗️
masgedehazrateroghayeh@


موضوعات: داستان
   یکشنبه 27 اسفند 1396نظر دهید »

🔻 علی خسرو شاهی مدیر و کارخانه دار،صاحب کارخانجات پارس مینو در کتاب خاطراتش آورده است:
یک کارخانه شکلات سازی سوئیسی گاهی به دلیل ایراد دستگاه هایش در خط تولید، بسته بندی خالی رد می کرده، بدون اینکه در داخل بسته شکلات بگذارد و همین بسته های خالی احتمالی، باعث نارضایتی مشتریان می شده است.

مسئولان این کارخانه سوئیسی آمدند کلی تحقیق کردند٬ و دست آخر پس از حدود یک و نیم میلیون دلار هزینه، به این نتیجه رسیدند که سر راه دستگاه نوعی وسیله لیزری بگذارند که بسته بندی های خالی را به طور اتوماتیک شناسایی کند و بردارد.
با شنیدن این خبر نگران شدم. چون دستگاه ما هم مشابه همان کارخانه شکلات سازی، ساخت همان شرکت سوئیسی بود، دستور تحقیق دادم، بعد از یک هفته سرپرست ماشینها آمد و گفت:

بله درست است، در دستگاههای ما هم چنین ایرادی دیده شده و حتی ممکن است چنین محصولاتی به بازار هم راه پیدا کرده باشد.

نگرانی ام زیادتر شد و تصمیم گرفتم در جلسه هیئت مدیره روی موضوع بحث کنیم. می خواستم نظر هیئت مدیره را در مورد یک و نیم میلیون دلار خرج احتمالی اخذ کنم.

فردای آن روز با اعضای هیت مدیره برای بازدید از ماشین به کارگاه تولید رفتیم و دیدیم یک پنکه روی صندلی جلو میز ماشین قرار دارد. از کارگر ساده٬ بالا سر ماشین پرسیدم: این برای چه است؟

گفت: ماشین گاهی بسته خالی میزنه. من هم این پنکه را که تو انبار بود آوردم، گذاشتم سر راه دستگاه که بسته های خالی از شکلات را با باد پرت کنه بیرون.

نگاهی به هیئت مدیره کردم، تمامشان رنگشان پریده بود!…
به کارگر خلاق که ما را از شرّ یک و نیم میلیون دلار خرج اضافی رهانیده بود٬ یک تشویق نامه به اضافه یک ماه حقوق و یک خانه در کرج هدیه دادم…
masgedehazrateroghayeh@

کلیدواژه ها: داستان, کارگر خلاق

موضوعات: داستان
   شنبه 26 اسفند 1396نظر دهید »

​پادشاهی را وزیری عاقل بود از وزارت دست برداشت. پادشاه از دگر وزیران پرسید وزیر عاقل کجاست؟ گفتند از وزات دست برداشته و به عبادت خدا مشغول شده است. پادشاه نزد وزیر رفت و از او پرسید از من چه خطا دیده ای که وزارت را ترک کرده ای؟ گفت از پنج سبب: اول: آنکه تو نشسته می ‌بودی و من به حضور تو ایستاده می‌ ماندم اکنون بندگی خدایی می ‌کنم که مرا در وقت نماز هم، حکم به نشستن می‌ کند. دوم: آنکه طعام می ‌خوردی و من نگاه می ‌کردم اکنون رزاقی پیدا کرده ‌ام که او نمی خورد و مرا می‌ خوراند. سوم: آنکه تو خواب می‌ کردی و من پاسبانی می ‌کردم اکنون خدای چنان است که هرگز نمی ‌خوابد و مرا پاسبانی می‌ کند. چهارم: آنکه می ‌ترسیدم اگر تو بمیری مرا از دشمنان آسیب برسد اکنون خدای من چنان است که هرگز نخواهد مرد و مرا از دشمنان آسیب نخواهد رسید. پنجم: آنکه می ‌ترسیدم اگر گناهی از من سرزند عفو نکنی، اکنون خدای من چنان رحیم است که گناهانم را می بخشاید. خدایا ما را یک لحظه به حال خود وامگذار…

کلیدواژه ها: خدا, داستان, وزیر, پادشاه

موضوعات: داستان
   دوشنبه 21 اسفند 1396نظر دهید »

beshkhand@

کلیدواژه ها: خدا

موضوعات: کلیپ, داستان
   دوشنبه 21 اسفند 1396نظر دهید »

کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود ، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد . پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد !
استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاهها ببیند . در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عوض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد . بعد از 6 ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود . استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد ، سرانجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان ، با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد !
سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاهها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات کشوری ، آن کودک یک دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان سراسری انتخاب گردد .
وقتی مسابقات به پایان رسید ، در راه بازگشت به منزل ، کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید ، استاد گفت : دلیل پیروزی تو این بود که اولا به همان یک فن به خوبی مسلط بودی ، ثانیاً تنها امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن ، گرفتن دست چپ حریف بود که تو چنین دستی را نداشتی ! یاد بگیر که در زندگی ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده کنی ،

🔹 راز موفقیت در زندگی داشتن امکانات نیست ، بلکه استفاده از « بی امکانی » به عنوان نقطه قوت است.

 


masgedehazrateroghayeh@

کلیدواژه ها: راز موفقیت, نقطه قوت

موضوعات: داستان
   چهارشنبه 9 اسفند 1396نظر دهید »